عجب متن با حالی
باز خدا هست
او جانشین همه نداشتن هاست
اگر تمامی خلق گرگهای هار شون و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد
تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر منی
ای پناهگاه ابدی
تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی
دوستت دارم
دلتنگی
دوستت دارم
تو دل یه مزعه
یه کلاغ رو سیاه
هوایی شده بره
پابوس امام رضا
اما اون فکر می کنه
اونجا جای کبوترهاست
آخه من کجا برم
یه کلاغ که رو سیاست
من که توی سیا هی ها
از همه رو سیاه ترم
میون اون کبوتر ها
با چه رویی بپرم
تو همون فکرا بودش
کلاغ عاشق ما
یه دلش می گفت برو
یه دلش می گفت بمون
که یه هو صدایی گفت
تو نترس راهی شو
به سیاهی فکر نکن
تو یه زایری برو
من که توی سیا هی ها
از همه رو سیاه ترم
میون اون کبوتر ها
با چه رویی بپرم
http://www.iravertex.com/clip.asp?id=20 http://www.geocities.com/montazer_sah/ZIARAT4.mp3
خدا اينجاست...
در رويا ها ديدم که با خدا گفتگو می کنم
خدا پرسيد: پس تو می خواهی با من گفتگو کنی ؟
من در پاسخش گفتم :اگر وقت داريد .
خدا خنديد :
وقت من بی نهايت است...
در ذهنت چيست که می خواهی از من بپرسی ؟
پرسيدم :چه چيز بشر شما را متعجب می سازد ؟
خدا پاسخ داد : کودکی اشان.
اينکه آنها از کودکی اشان خسته می شوند
عجله دارن که بزرگ شوند
وبعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که دوباره کودک باشند.
...اينکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند
و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.
اينکه با اضطراب به آينده می نگرند
وحال را فراموش می کنند
وبنابراين نه در حال زندگی می کنند ونه در آينده.
اينکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که هرگز نمی ميرند
وبه گونه ای می ميرند که هرگز زندگی نکرده اند .
دستهای خدا دستانم را گرفت
برای مدتی سکوت کرديم
ومن دوباره پرسيدم:
می خواهی کدام درسهای زندگی را بياموزند؟
او گفت : بياموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد
همه کاری که آنها می توانند بکنند اين است که
اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند .
بیاموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند
بياموزند که فقط چند ثانيه طول می کشد تا زخمهای عميقی در قلب آنان که
دوستشان داريم ايجاد کنيم.
اما سالها طول می کشد تا آن زخمها را التيام بخشيم.
بياموزند که ثروتمند کسی نيست که بيشترين ها را دارد
کسی است که به کمترين ها نياز دارد .
بياموزند که آدمهايی هستند که آنها را دوست دارند
فقط نمی دانند چگونه احساساتشان را نشان دهند .
بياموزند که دونفر می توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند
وآن را متفاوت ببينند.
بياموزند که کافی نيست فقط آنها ديگران را ببخشند .
بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند.
من با خضوع گفتم:
از شما بخاطر اين گفتگو متشکريم.
مردجواني كه داراي چند مدال طلا بود به خدا اعتقادي نداشت
شبي مرد جوان به استخر اموزشگاهش رفت چراغ خاموش بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا كافي بود
مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد تا درون استخر شيرجه بزند
ناپهان سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده كرد احساس عجيبي تمام وجودش را پرفت ازپله ها پايين امد و چراغ را روشن كرد
اب استخر براي تعمير خالي شده بود............
"13 خط برای زندگی بهتر"
یک : دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.
دو : هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین لیاقتی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود .
سه : اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجود دوست ندارد.
چهار : دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد و قلب تو را لمس کند .
پنج : بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.
شش : هرگز لبخند را ترک نکن ، حتی وقتی ناراحتی چون هر کس ممکن است عاشق لبخند تو شود.
هفت : تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی .
هشت : هرگز وقتت را با کسی که حاظر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .
نه : شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نا مناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ،
به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر میتوانی شکر گزار باشی .
ده : به چیزی که گذشت غم نخور ، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.
یازده : همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند ، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب
باش به کسی که تو را آزرده ، دوباره اعتماد نکنی .
دوازده : خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را میشناسی قبل از آنکه شخص دیگری را
بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد .
سیزده : زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.
گابریل گارسیا مارکز ( نویسنده معروف کلمبیایی )
فرشته کنار بسترش آمد و قرصی نان برایش آورد و گفت: چیزی بخور! پهلوان رنجور. سال هاست که چیزی نخورده ای. گرسنگی از پای درت می آورد. ما چیزی نمی خوریم چون فرشته ایم و نور می خوریم.
تو اما آدمی ، و آدم ها بسته نان و آبند.
پهلوان رنجور لبخند زد، تلخ و گفت: تو فرشته ای و نور می خوری، ما هم آدمیم و گاهی به جای نان و آب، غیرت می خوریم. تو اما نمی دانی غیرت چیست، زیرا آن روز که خدای غیور غیرت را قسمت می کرد تو نبودی و ما همه غیرت آسمان را با خود به زمین آوردیم.
فرشته گفت: من نمی دانم اینکه می گویی چیست، اما هر چه که باشد ضروری نیست، چون گفته اند که آدم ها بی آب و بی نان می میرند. اما نگفته اند که برای زندگی بر زمین ، غیرت لازم است.
پهلوان گفت: نگفته اند تا آدم ها خود کشفش کنند. نگفته اند تا آدم ها روزی بپرسند چرا آب هست و نان هست و زندگی نیست؟
نگفته اند تا آدم ها بفهمند آب را از چشمه می گیرند و نان را از گندم. اما غیرت را از خون می گیرند و از عشق و غرور.
فرشته چیزی نگفت چون نه از عشق چیزی می دانست و نه از خون و نه از غرور.
فرشته تنها نگاه می کرد.
پهلوان به فرشته گفت : بیا این نان را با خودت ببر. هیچ نانی دیگر ما را سیر نخواهد کرد. ما به غیرت خود سیریم.
فرشته رفت. فرشته نان را با خود به آسمان برد و آن را بین فرشته ها قسمت کرد و گفت: این نان را ببویید.این نان متبرک است. این نان به بوی غیرت یک انسان آغشته است.